تبليغاتX
نيمه‌ غايب

نمي دانم چرا سرنوشت نامه قزوین اين قدر افسون شده است .اين سومين باري است كه نامه با تحريريه اي متفاوت وتيمي حرفه اي آغاز به كار مي كند در كيوسك جاي خود را راحت باز مي كند به خوانندگانش اميد مي دهد ودرنهايت خداحافظي مي كند. گرچه به تعطيلي نشريات به هر بهانه اي عادت كرده ايم وبغض آشناي تحريريه ها خو گرفته ايم .اما خاموشي هر نشريه انگار داغ تازه اي است برهمه آنچه كه بر سرمان گذشته است .نمي دانم تعطيلي نابهنگام نامه قزوين بخاطر شكست در انتخابات است يا بدهي مالي ؟اختلافات داخلي است يا بهانه اي براي خانه تكاني ؟خيلي مهم هم نيست !مهم  اين است كه در كنفرانس ها ي مطبوعاتي جاي خبر نگار نامه خالي است .مهم اين است كه كيوسكها  ديگر نامه نمي فروشند .مهم اين است كه ساختمان خاتم از شور ونشاط بچه هاي نشريه نامه خالي است .مهم اين است كه نامه نيست.

 


+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 

اين روزها كمتر كسي است پيدا مي شود كه توقع داشته باشد ما 25 ماه مي راروز جهاني خانواده بدانيم ناچار به 25 ذي الحجه وروز خانواده در تقويم خودمان دلخوش مي داريم .

اما امسال 25 دی در حالي سپري شد كه دولت" خانواده محور" آقاي احمدي نژاد عليرغم اين همه شعار خانواده وخانواده دوستي هيچ اقدامي حتي نمادين براي پاسداشت اين روز نكرد .صدور بخشنامه هاي ممنوعيت كار بعد از ساعت 6.طرح افزايش مرخصي زايمان از 4 ماه به 6 ماه .در ميان بهت وحيرت همگان نسخه فرزند بيشتر پيچيدن ودفاع از آن به بهانه اينكه روزي در دست خداوند است .تغيير نام مركز مشاركت زنان بنام مركز امور خانواده .عدم انتصاب وزير ومدير زن وبدتر از آن جابه جايي آنها به بهانه الويت دادن به خانواده تنها نمونه بسيار كوچكي از مهرورزي دولت نهم به زنان وتوجه به خانواده وتحكيم بنيان آن است .... 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 

مامان بزرگ هميشه مي گفت توي زمستون ننه سرما خونه اش را باجاروي بلندش تميز ميكنه تا براي آمدن عمونوروز آماده باشه.بعد من فكر مي كردم عجب آشغالهاي خونه ننه سرما تميز وقشنگ وزياده .اصلا نمي دانم چرا تا حالا كسي به ننه سرمابا اين سن وسالش ياد نداده كه آشغال هاش بذاره تو كيسه وساعت 9 شب بذاره دم در .فكر كنم يا شهروند مسئولي نيست يا خداي نكرده از فرهنگ شهروندي چیزی  نمي داندياsms  موبايلش نميتونه بخونه ! يا تبليغات تلويزيوني نمي بينه!

  شايدهم مي خواهد به ادارات مختلف وآدمهاي گوناگون كه البته كم هم نيستند واز برف روزي مي خورند حالي بدهد .

اما وقتي برف مي ياد بعضي آدمها مهربان مي شوند وبعضي ها نا مهربان .

پيكاني ها كرايه دوبرابر مي گيرند وسمند ها وپرايد ها مسافر كش مي شوند صلواتي!بعضي هاتعطيل مي شوندتا كنار بچه هايشان برف را نگاه كنند بعضي ها سنگ هم ببارد بايد سركار بروند وبه مردم خدمت كنند. بعضي ها خوشحال مي شوند كه مي توانند پز شومينه شان را بدهند وبعضي ها نگران سرماي خانه ونبودن نفت وگاز مي شوند.بعضي ها مي توانند مدل به مدل كفش وكلاه و كاپشن عوض كنند بعضي ها بايد به فكر سوراخهاي كفش وكلاه و كاپشن شان باشند .بعضي ها از بركت برف عجيب كاسبي مي كنند وكاسبي بعضي هاعجيب كساد مي شود .بعضي ها تو كوهستان تيوپ سواري مي كنند وفرياد شادي مي كشند وبعضي ها با دستهاي ورم كرده وقرمز داد مي زنند وآدامس مي فروشند و...

بلاخره ننه سرما هم بايد خانه اش را تميز كند .فردا عمو نوروز مي آيد واگه خداي نكرده خانه ننه سرما كثيف باشد هركسي چيزي مي گويداز قديم گفتند: كه در دروازه را ميشه بست اما در دهان مردم را نه ! 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 

در غدير دست علي بالا  مي رود تا بزرگترين حادثه بي تكرار تاريخ باشد .

سالها پيش استادي برايم نوشت "دختر شجاع ترين سردار عرب.....

اما من بيش از آنكه ميراث خوار مال پدر باشم ميراث دار نام پدرم بي آنكه نشاني از آنهمه بزرگي وبزرگواري داشته باشم .نمي دانم اين روزها چراهرچقدر دنبال خودم مي گردم بيشتر گم ميشوم .

غدير مي آيد .ولایت آغاز مي شود .سادات تكريم مي گردند و.....اما فردا انگار غدير تمام مي شود و"سادات"در بين روزمرگي هايشان گم مي شوند.

...ومن "ساداتم"


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 
مقاله "زنان روزنامه نگار در دنیای مردانه مردانه "را سایت کانون فرهنگی اجتماعی زنان کارکرده ومقاله "دغدغه های زنان شهر من "را سایت تارا.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 

مریم مرا به یلدا بازی دعوت کرد، اما هم دعوت خیلی دیر انجام شده و هم من اصلا از این با زیها بلد نبودم! اما خب ....

۱-   در کوکی حسابی تپل بودم و از آنجا مغازه پدرم بسیار نزدیک بود مادرم هر وقت کار داشت مرا می فرستاد مغازه .بابا هم مرا بلند میکرد می گذاشت بالای قپان آهنی ته مغازه با یک مشت خوردنی که من حسابی مشغول شوم  بعد هربار که تقی حمال ومش غلام با چرخ دستی شان می آمدند تا بار ببرند منم سوار چرخ دستی آنان میشدم وفلکه تا بازارچه را چند بار طی میکردم پاهایم را تکان میدادم و آواز میخواندم از پزو سواری کلی باحال تره اگه توانستید یکبار امتحان کنید .البته مغازه رفتن وکثیف شدن وگمشدنهای متوالی و... را به آنها اضافه کنید .

۲-    من معتقدم همه در نوجوانی یا شاعرند یا نویسنده .کلاس سوم راهنمایی برای روکم کنی کلاس بغلی ها قرار شد در مسابقات هشت گانه پرورشی شرکت کنیم آن سال داستانی نوشتم با عنوان "پدر در قاب خاطره"با همان داستان نفر سوم داستان نویسی استان زنجان شدم .7 نفر اعزامی را با یک مینی بوس فرستادند ابهر .اولین بارکه صدایم زدند تا بروم روی سن وسخنرانی کنم .گرچه بهترین سخنرانی مال من شد ولی آنقدر پاهایم می لرزید که احساس می کردم همه سالن فهمیدند البته الانم وقتی قرار است توی یک جمع صحبت کنم اضطراب ول کنم نیست .

۳-  دوران دانشجویی بدون زندگی خوابگاه اصلا معنی ندارد .هرکی خوابگاهی باشد میداند چه میگویم وشبهای بلند زمستان وزود بسته شدن درهای خوابگاه وفال حافظ و....تابستان پر سوسک وکولر های خراب ،اخلاق های عجیب وغریب ودوشهای سرد حمام واشک های غربت وبالشهای خیس وپیجر خراب وتلفن سکه ای صفی وصفهای طولانی غذای  افطار وسحر وبدبختی و الکی خوش بودن عجب حالی دارد.....

۴- اولین روزنامه جدی که می خواندم زن روز بود. مامانم به خاطر الگو های خیاطی وسطش از عمو کریم می خرید و من صفحه 13 تا 18 ساله ها و داستانهای مشاوره اش را می خواندم.هفته نامه حوادث را هر هفته شنبه ها می خریدم و علی رغم دعواهای شدید پدر داستانهای قتل و جنایت را انگار سر می کشیدم و غورت می دادم. تا سالها هر روز ایران را می خریدم  از روزنامه فروشی دم پاساژ الغدیر . بعد ها هر چه نشریه توقیف شده که دستم می رسید. البته خدا روابط عمومی ها و اینترنت را نگه دارد که آدم را از پول روزنامه دادن نجات می ده.

۵-   اول دوست داشتم که خلبان شوم. از پلیسی اونم از نوع بازپرس بودنش اصلا بدم نمی اومد، بعد ها آرزو کردم که وکیل شوم. از عکاسی و خبر نگاری هم خوشم می آید دلم می خواست یک دوربین بیندازم گردنم و همه جا سرک بکشم که من " عکاسم" ولی انصافا اصلا فکر نمی کردم که روزی کارمند شوم! بدجوری بد جوری دوست دارم موتور سواری می کردم و هی گاز می دادم و اعصاب همه رو خراب می کردم اما خب الان حتی دوچرخه سواری هم بلد نیستم . این هم از  مزایای فرزند اول بودن و حسابی تحویل گرفتنه ؟ اولین تلنگر های اجتماعی رو دبیر اجتماعی دوران دبیرستان خانم مهوش اسدی زد ، تهران و دوران دانشجویی شیطنت زیاد کردم اما محمود داوران تمام انرژی های بی هدفم را هدایت کرد . اگر چه می دانم خیلی از دست من دلخور است اما من بیش از حد تصور به او مدیونم و البته کمی هم ازش می ترسم ؟ همه می دانند دوست زیاد دارم تا جایی که امسال محل انتقاد دوستان شده بود از کسی نام نمی برم که کسی دلخور نشود اما هر چی فکر می کنم نمی توانم از کلام مطمئن و قلم بی رقیب حمید مافی بگذرم .


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 

 

وقتي علي تدين وبلاگ را برايم ساخت فكر نمي كردم آنقدر دردسر داشته باشد .همان موقع يكي از دوستان برايم نظر گذاشت كه بعيد مي دانم بعد از انتخابات هم وبلاگ نويسي را ادامه دهي. اما از آنجا كه اين انتخابا ت اخير علاوه بر ايجاد نشاط سياسي سبب نشاط وبلاگ نويسي هم شده.تاآنجا كه  موج نويني از وبلاگ نويسي ها لااقل در قزوين به وجو آمد .ودرددلها وعصبانيت ها از توي تلفن ومحافل دوستانه به دنياي مجازي كشيده شد تا همه بخوانند والبته آنها كه نبايد هم بدانند .عليرغم تذكر دوستان سعي مي كنم كوتاه وبدون تنش بنويسم اما نمي دانم توي فضايي كه از حرف معمولي ات هزار نكته نا گفته در مي آيد از نوشته هاي وبلاگت قرار است چه ها نقل شود ؟لذا ازدوستاني كه قصد نقل قول دارند تقاضا مي شود در اين رودخانه گل آلود پرينت نوشته ها راببرند وخودشان تفسير نكنند!.هاشم باروتي نوشته "تحملم از مرز خطر گذشت" نمي دانم پس من بايد چه بگويم تلفني با يكي گپ مي زنم وانگار ميتينگ سياسي برگزار شده بعدش هزار نظر جور واجور توي وبلاگ اين وآن مي بيني .آن موقع كه نصفه شبي توي خانه خودمان حرف مي زديم ودرد دل مي كرديم حرفهايمان از جاهايي سر در آورده كه هنوز باورم نمي شود حالا كه ديگر داريم وبلاگ مي نویسيم واداي بچه مدرن ها را در مي آوريم .نمي دانم شايد خيلي سنتي فكر مي كنم ولي از كودكي به ما ياد داده اند "نون ونمك خورده "حرمت داردشايد انتظار بيهوده ايست كه در سال 2007 بدنبال حفظ حرمت ها بگردیم اما كاش لااقل حرمت هاي گذشته را به پاس دوستيهاي قديم حفظ مي كرديم. كاش....  

 -داستان انتخابات را این بار از زبان عمو رحیم سرکار بخوانید غیر از فامیلی من که اشتباه نوشته انصافا نوشته اش حرف ندارد .


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 

مريم ميلاد فرزندت تولد پاكيهاست.

 مسیح به دنيا مي آيد تا جهان پر از صلح شود اما بنام اوسالها درجهان آتش وجنگ شعله مي كشد .درختان كريسمس تزيين مي شود بدون اينكه نامي از صلح در گوش كودكان زمزمه شود.خيابانها غرق در نور وشادي مي شود اما بسياري به جنگ رفته اند وبسياري ديگرهنوزسياهپوشند. كودكان غمزده هديه شب كريسمس باباهايشان را مي خواهند وبابانوئل ها شرمنده كه تنها مي توانند از آسمان شكلات بياورد .......... وبلاخره سال 2006تمام مي شود .

مريم ميلاد فرزند تولد پاكيهاست.


+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 

اولین برف زمستانی بر زمین نشست .زمستان اولین قربانی ها را گرفت .

تنها وزیر "قزوینی "دولت نهم بر اثر حادثه تصادف درگذشت .

جزئیات بیشتر رااینجا بخوانید .


+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 

برای منیژه عزیزکه این بار نگران حوزه زنان است .

□ اگر دماغ کلئو پاترا هم  بزرگ بود قبل از اینکه ملکه مصر شود حتما جراحی پلاستیک می کرد!

□ به سعادت عزیزم -که علیرغم تمام گرفتاریهایش دو روز آخر انتخابات بسیار کمکم کرد-پیشنهاد کردم 4 سال بعد حتما بیاید .چون علاوه بر دماغ عمل کردن،خوش عکس بودن ومانتوی کوتاه پوشیدن وبر روی صندلی فانتزی نشستن و عکس گرفتن باید آخر اسمت به " ا" ختم شود مثل پریسا،آتوسا،شهلا وآیدا .

□خب یادم هست که گفتی "علیرغم اینکه دوستت دارم ،به تو رای نمی دهم تا متخصصین وارد شورای شهر شوند "نمی دانم کجا وبه کسی رای داده ای؟  اما خیلی دوست دارم نظرات را راجع به اعضای منتخب دور سوم شورای شهر بدانم .راستی قرار است با این اعضاء فرهنگي برای مدیریت شهری قزوین چه اتفاق خاصی بیفتد ؟غیر از اینکه  این بار مدیران مناطق وسازمانهای شهرداری را از آموزش وپرورش مامور می کنند ودر جلسات شورای شهر درس "اخلاق" می دهند.

□ یکشنبه 26 آذر لیلا پور نجفی هم خوابگاهی دوران دانشجویی ام تماس گرفت .لیلا ساکن شهر قوشچی –شهر کامیون داران –در دوساعته ارومیه است.خیلی وقت بود از او خبر نداشتم .زنگ زده بود تا خبر پیروزی اش در انتخابات شهرش را بدهد که با 600 رای نفر دوم شهرشده بود. می گفت تو اولین نفری بودی که به من اصرار کردی تا در انتخابات شرکت کنم .

منیژه جان علیرغم تصور دوستانم پیش از گذشته به کار زنان اعتقاد دارم ،جسارت حضور زنان در انتخابات واقبال عمومی مردم به زنان در  سراسر کشور مثبت بوده است. این نشانه ها حاکی از آن است که زنان کم کم به خود باوری می رسند .البته ضعف زنان آنجاست که کارنامه قابل ارائه از عملکردشان موجود نیست بنابراین دستشان بسته خواهد ماند تا در این گیرو دار تخریب راحت تررای بگیرند. یادمان باشد کلئوپاترا بخاطر جاذبه جنسی ملکه مصر شد اما عملکرد مثبتش وی را در کل مصر وهمه تاریخ بی رقیب خواند چه بخواهیم وجه نخواهیم مردم ما به پوستر رای می دهند چون بسیاری اندیشه شان در مردمک کوچک چشمانشان خلاصه می شود .تنها می توانم آرزو کنم "عطایی ها" در سراسر کشور بعد از 4 سال سربلند بیرون بیایند اين بار نه تنها به خاطر خودشان بلکه بخاطر آنچه ما "حوزه زنان " می نامیمش .

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 

گرچه معتقدم فارغ از هرگونه نگاه وعملكرد سياسي هنوز دوستيها پابرجاست اما نوشته علي تدين وخواندن داستان نظرات حذف شده از قلم خود اوخالي از لطف نيست :

برای اطلاع دوستان عزیزی که این وبلاگ رو می خونند، باید بگویم آن روزها که دوستی و مهر برپا بود، من این وبلاگ را برای مهدیه ساختم تا تریبونی برای حرف هایش داشته باشد. از همین رو password وبلاگشو دارم. در ايام انتخابات و روزهايی كه دور، دور بدعهدی و بي وفايی شده بود، برخی جدل های لفظی غير اخلاقی از سوی هر دو طرف دعوا، روی كانمت های وبلاگ مهديه راه افتاده بود. من فارغ از اينكه اختلافات چيست، ادامه اين بحث ها را روی عرصه ای عمومی مثل وبلاگ به صلاح نمی ديدم و اون كامنت ها رو حذف كردم.
از اين به بعد هم از دوستان بازديدكننده می خواهم نظرات و نقدهای خود را در چارچوب اخلاقيات بيان كنند و دل دشمنان مشترك همه ما را در اردوگاه تحجر شاد نكنند. از اين به بعد هم مسووليت هرگونه حذف و اصلاح كامنت ها بر عهده صاحب اصلي وبلاگ، يعنی مهديه است و من ديگر در كار او دخالت نمي كنم. آن چند مورد هم در بلبشوی انتخابات، از سر برخي مصالح بود كه گفتم.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   | 

اين روزها خبر كوتاه است "بازشماري حوزه بويين زهرا آيت اله تاكندي را سوم كرد "

والبته مرز بین خبر وشایعه بسیارکم.

نمي دانم اين چندمین بار است كه توي اين چند روز این خبر عوض مي شود.

 اما آقاي تاكندي كاش تنها چند شب نمی خوابيدی!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت   توسط نیمه غایب   |