سالنهاي سينما پر وخالي مي شوند منتقدان نقد مي كنند مطبوعاتي ها مي نويسند فيلمسازان دفاع مي كنند وكارگردانان اعتراض بازيگران امضا مي دهند ومدام از آنان عذر خواهي مي شود سياستمداراني كه تا ديروز مجلس به هم مي زدند امرو با زبان سينما شوخي مي كنند والبته دوباره جنجال مي آفرينند اهالي فرهنگ در تب وتاب جشنواره وپرواز سيمرغ ها هستند.
اما اينجا قزوين است شهر من....
چند وقت پيش محدثه پيشنهاد ديدن فيلم" م مثل مادر" را داد بي خيال شانه بابا انداختم وگفتم چند وقت ديگر تلویزيون نشان ميدهد اصلا از كلوپ مي گيريم اما دهه محرم ودهه فجر وبرنامه هاي تكراري تلویزيون بهانه خوبي بود تا آخرين ساعات روز جمعه را به يكي از دو سينماي موجود شهر بروي. چه سينمايي !چقدر تماشاگر !اآقا هل نده !اينجا جاي ماست ...
۷نفر در قسمت مجرد ها نشسته بودند وكمتر از 30 نفر در لژ خانوادگي واصرار عجيب مرد راهنما كه حتما در قسمت خانوادگي بشينيم آنهايي هم كه آمده بودند زوج هاي جواني بودندكه احتمالا ديگر جايي نداشتند بروند واز بد حادثه به سينما پناه آورده بودند ويااول آشنايي شان باهم رودر بايستي داشتد .برقها خاموش نشده بود كه دختر جلويي روسري اش را درآورد .ازز رديف جلوترش صداي خش خش وباز شدن چيبس وپفكي آمد. فيلم شروع شد. كيفيت عالي! تصوير بي نظير !چند بار در اوج احساسات فيلم قطع شد تا اشك در چشمانمان بخشكد بيچاره ملاقلی پور .فيلم زير نويس داشت اما تابلوي لطفا سيگار نكشيد نمي گذاشت تا زير نويس را كامل بخواني بنابر اين ناچار بودي قسمتي ارز ديالوگ هاي ارمني را حدس بزني درتمام مدت فيلم اي جمله در ذهنم مي چرخيد "م مثل مادر ""ف مثل فرهنگ".
قدم زدن در ساعت 10 شب سوز هواي بهاري كه امسال قاطي زمستان شده وسكوت سنگين همراهم كه معلوم نبود به چه فكر مي كند بهانه خوبي بود كه به سنگفرشهاي چهل تيكه قديمي ترين خيابان ايران نگاه كنم شايد روزي 6 تا 8 بار هم از اين خيابان مي گذشتم اما نميدانم چرا تا حالا جدولهاي شكسته وصندوق هاي پي در پي صدقات حاشيه خيابان ودرختاني كه از ته قطع كرده بودند وچمن هايي كه ديگر وسط خيابان نبود را نديده بودم به مسجد جامع عتيق مي رسم تابلوي بزرگي با تصوير رييس جمهور نصب شده كه روي آن نوشته "انرژي هسته اي حق مسلم مردم ايران است "اگر كمي زودتر بود زير اين بيلبرد كلي مال خر ودستفروش ومعتاد وقاچاقچي وسيگار فروش نشسته بود چند برابر بيشتر از آدمهايي كه سينما آمده بودند حتما آنها مي فهميدند كه انرژي هسته اي حق مسلم ماست اما الان ساعت 10 شب روز جمعه است .به فلكه نزديك مي شويم به 3 درخت قديمي وتشنه اي كه بيش از دوماه است که به دستور دکتر جوان ترافیک آب نداده اند نگاه مي كنم شهردار قزوين در يك اقدام كاملا دمكرات قطعشان را به نظر سنجي گذاشته است .شهرداری قزوین در حاليكه هر 100 متر يك فلكه مي سازدمي خواهد جهت كاهش بار ترافيكي فلكه سپه (شهدا )ا كه بالاي 100 سال قدمت دارد را به چهارراهي با چراغهاي الكترونيكي تبديل كند كسبه محل استشهاد جمع كرده اند زمزمه مخالفت ها به گوش مي رسد اما مگر كسي به هويت اهميت مي دهد آرامگاه کوروش قرار است به زير آب برود فلكه 100 ساله ما كه در مقايسه با آن اصلا اهميتي ندارد. درست در ايام انتخابات شوراها كه همه شعار حقوق شهروندي وشهري زيبا مي دادند ماشين آلات سنگين شهرداري فلكه را شخم مي زد .يادآور اردوگاه جنین فلسطين !اما اين بار همسايه ها تنهاي صداي لرزش زمين را حس می کردند وافسوس که اين لرزش ها خواب كسي را آشفته نمي كند.بیانه ای صادر نمی شود .حلقه انسانی بسته نمیشود مطبوعات محلی ترجیح میدهند قطع درختان را نبینند تا رپرتاژآگهی شان قطع نشود .
كيوسك عمو كريم باز است 1000 توماني را توي جيبم مچاله مي كنم .گرچه مي دانم توي آنهم چيزي نوشته نشده ولي از سر بي ميلي مي پرسم "زنان "داري؟ ميگويد نيامده خوشحال 1000 توماني را ته جيبم رها مي كنم دستهايم را به اكراه بيرون مي آورم تا كليدم را پيدا كنم برايم چند تا اس ام اس آمده عربستان فردا را 22 بهمن اعلام كرده خنده ام مي گيرد امسال صدام غايب بزرگ راهپيمايي 22 بهمن است .ديگر كسي شعار نمي دهد "مرگ بر صدام" .محدثه چند وقت پيش مي پرسيد آخر نماز جماعت وقتي تكبير مي گويند به جاي مرگ بر منافقين وصدام چه مي گويند؟ راستي چه فرقي مي كند؟ كليد به در مي اندازم مغازه هاي ميوه فروشي تك وتوك باز است اينجا تخم مرغ به قيمت دولتي عرضه مي شود وگوجه فرنگي 700 تومان است حرف گلشيفته توي فيلم در ذهنم مي چرخد :"م مثل مادر" ف مثل فرهنگ .
پی نوشت:این یادداشت را با یک هفته به علت مشکلات فنی با یک هفته تاخیر اینجا می گذارم اما در این هفته :
۱-علیرغم اعتراض های گسترده به نحوه داوری سیمرغ های بیست پنجم پرواز کردند .
۲-راهپیمایی ۲۲ بهمن در قزوین مثل شهرهای دیگر ایران با شکوه هر چه تمام تر برگزار شد .
۳-م مثل مادر روی پرده سینما ملت نیست.
۴-علیرغم عدم تایید انتخابات شوراهای شهر .شهردار قزوین با کاندیداهای عدم منتخب جلسه می گذارد تا از نقطه نظر آنان جهت بهبود مدیریت شهری استفاده کند .
۵-در آستانه روز درختکاری درختان فلکه سپه در سکوت یک نیمه شب زمستانی قربانی سیاستهای یک بام ودوهوای شهرداری شدند .

كسي مي گفت آدمها نمي ميرند تا موهايشان سفيد شود اما ما به مردن آدمها با موهاي سياه عادت كرده ايم. .27 بهمن روزي است به روايت ديگران دنيا مي آيم اما اين روزهاعجيب بوي مرگ را احس مي كنم نمي دانم چرا سايه مرگ را شانه به شانه خودم نزديك نزديك حس مي كنم. دستش توي گلويم است فقط كافي است تا بفشارد .حس نيامدن نفسم ديگر برايم يك حس غريبه نيست.پوستم مي تواند حس نرم خوابيدن روي سنگهاي سرد غسالخانه را راحت حس كند .حس ريختن آب ولرم ولمس دستهاي پير وخسته "خديجه مرده شور "روي بدنم .حس باز شدن بند سفيد كفنم كه سوغات سفر مكه است .حس سبك گذاشتن صورتم توي خاك گودال اختصاصي ام .حس لمس دانه دانه هاي نمور وسرد خاك روي صورت ورم كرده وكبودم .....رد يخ زده اشك توي صورت تكيده مادرم .سبد گلهاي سپيد با روبان مشكي .پارچه نويس هاي تسليت بر سردر خانه شايدم يك آگهي تسليت توي يك نشريه .....
چقدر هوا سرد است .27 بهمن سالرو يك تولد است "تولد من"اما نمي دانم چرا سايه مرگ همسايه من شده ؟چه كسي مي داند شايد امسال سال آخر باشد. شايداين آخرين نوشته ام باشد شايد ......
مي ترسم به تقويم نگاه كنم .چند روز به 27 بهمن مانده ؟

به سفارش سردبير جديد سايت كانون فرهنگي اجتماعي زنان يادداشت كوتاهي نوشته بودم در خصوص زنان وانتخابات دور سوم شوراي شهر قزوين اما از آنجاييكه بيش از 4 هفته دستم ماند وكسي دنبال آن نيامد با كمي تغيير به سردبير جوان سايت تارا دادم گرچه کمی دیر شده اما زنان منتخب را از تارا بخوانيد

نمي دانم اگر جواني مان را در بحبوحه انقلاب مي گذرانديم جزوءكدام دسته بوديم :فدائيان .سازماني .توده اي .ملي گرا.ماركسيست و.. توي كدام صف مبارزه مي كرديم ؟اعلاميه بخش مي كرديم يا شب نامه مي نوشتيم ؟با اسپري شعار مي نوشتيم يا دستهاي خونين مان را روي ديوار مي كشيديم .شايد وسط خيابان لاستيك آتش مي زديم ويا از تير چراغ برق بالا مي رفتيم وپوستر وعكس مي چسبانديم ...شايد به جرم داشتن كتاب دستگيرمان مي كردند يا شايد ته كوچه بن بست با يك اعلاميه گير مي افتاديم .شايد سيلي اول به دوم نرسيده همه اطلاعاتمان را لو مي داديم وشايد مثل يك مبارز واقعي زير شكنجه مي مرديم وحرف نمي زديم. نمي دانم جزو كدام دسته قرار مي گرفتيم . شايد بعد از انقلاب ابلاغ مدير كلي مي گرفتيم وشايد هم بعد از انقلاب پاكسازي مي شديم .نمي دانم .آنروزها هركسي هر جوري فكر مي كرد وهر مرام ومسلكي داشت .متعلق به هر حزب وجمعيتي كه بود تنها يك هدف داشت "تغيير وضع موجود"اما نسل انقلاب درست بعد از 28 سال كه آن هواپيماي تاريخي به زمين نشست و ميليون ها نفر فرودش را جشن گرفتند نه هدف دارند. نه انگيزه. نه مي توانند همديگر را پيدا كنند ونه بلدند كه با هم حرف بزنند .تنها 28 بهمن گذشته اما "ما"چقدر با "آنها"فرق داريم .
پی نوشت:وبلاگ آینه شکسته یک سری عکس از اول انقلاب گذاشته که دیدنش خالی از لطف نیست.


كسي كه بهترين سالهاي زندگيش را در مطبوعات قزوين جا گذاشته در اعترافات شب يلدايش مي نويسد "از روزنامه متنفر است ".
مريم آرزو مي كند تا همسرش نشريه داشته باشد تا هرچه دلش مي خواهد بنويسد اما روزنامه نگار آماتور قزويني هاكه به قول خودش اتهام نفوذي وغير خودي خيلي راحت بر قلمش مي چسبانند هنگام پيشنهاد كاركردن توي نشريه اولين سئوالش اين است :تا چند شماره قرار است بنويسيم ؟نامه سوم به سادگي به محاق مي رود تا در لابلاي نظرات وبلاگ ها عصبانيت وناراحتي را در ميان واژه واژه وكلمه كلمه هيات تحريريه جوانش حس كني وانصافا چقدرهم قشنگ مي نويسند .بهنام در جواب سئوالهايم مي گويد :ناچاريم نشريه داشته باشيم.
مي گويند روزنامه نگاري كه ننويسد مرده است .اين روزها خيلي از اهالي مطبوعات وبلاگ مي نويسند امانشريه كجا ووبلاگ كجا ؟تيتر زدن صفاي خودش رادارد .بروبيا توي تحريريه كوچك محلي در حوالي يكي از همين خيابانها ي اطراف وپول مچله اي كه از جيب بيرون مي آيد تاقلم ترا بخردو... .اصلا نوشته ات كه روي دكه مي رود عالم ديگري دارد.اما خوب اطلاع رساني هزينه دارد آنهم چه هزينه گراني !حالا قرار است چه بنويسيم :از پول نفت نيامده بر سر سفره هايمان .از گراني طلاي قرمز –گوجه فرنگي-يا سلطاني شازده كوچك-تخم مرغ .از ناو هاي جنگي آمريكا كه این روزها توي خليج ماهي مي گيرند ؟از يخ زدن جوهر قلم اين همه روزنامه نگار خسته ؟از باشگاه هاي فوتبال ورشكسته ؟از شعر سرد وشاعران غمزده ؟از انبار انبار كتاب توقيفي اداره ارشاد ؟.از سينماي از نفس افتاده وسالنهاي خالي ؟.ازموسيقي كه جز صداي ياس آهنگي نمي زند ؟از امنيت به يغما رفته زنان يا سيلي جور بر صورت معصوم كودكان ؟از سن هاي خاك خورده تئاتر یا فيلتر سايتها؟ از ركود اجتماعي يا نگاه غير خودي به غير دولتي ها ؟از هواپيماهايي كه صعود نكرده سقوط مي كنند يا جاده هاي ايمن ؟از عدالت جنسيتي دولت ومجلس نسبت به زنان ويا تهيه منشور تغيير قوانين نابرابر فعالين زن ؟ از خروار خروار زباله توليدي يا ماشينهاي خسته توي ترافيك مانده ؟از نبودن گاز وتوزيع عادلانه فقر ؟.از كارگران اخراجي ماهها بي حقوق يا ستاره های روي دوش دانشجو ویا ديپلماسي فعال ؟ازقطعنامه هاي عليه ايران يا تخلف در انتخابات و يا آسودگي آقاي رييس جمهور؟راستي قرار است از چه بنويسيم كه هزينه نداشته باشد .
دوروز بعد از "انقلاب"فرزندان "انقلاب "به دادگاه "انقلاب "مي روند تا هزينه اطلاع رساني شان را بدهند !منیژه را در اين دادگاه بهترين دوست سالهاي اخيرم همراهي مي كند .گرچه چند وقت است كه از او خبر ندارم ولي مي دانم كه خودش خوب مي داند برايشان بهترين ها را آرزو مي كنم .
كسي مي گفت از "روزنامه متفر است "خيلي دوست دارم باور كنم اما باور كنيد باور كردنش سخت است .

یکی نگاهش آن سوی پنجره است و حواسش ...یکی با انگشتاش بازی می کند.یکی مدام دستش توی موهاش ویکی عین من پاهاش تکان میده !یکی مقنعه اش را 50 بار درست می کنه ودوباره از اول .یکی هی کاپشنش در می یاره ودوباره می پوشه .یکی هی پاک می کنه ودوباره می نویسه یکی تشنه اش شده ویکی فشارش افتاده .یکی می خواد بره دستشویی !یکی شکلات می خوره ویکي دانه دانه کشمش ! یکی توی دست وپاش دنبال تقلب میگرده .یکی چرک نویس می گیره وتوش نقاشی می کنه .یکی یاد پوسه های سرش می افتد .یکی عینکش هی تمیز می کنه ،یکی خمیازه می کشه !یکی صداش صاف می کنه ،یکی با تکمه های ماشین حساب بازی می کنه !یکی ساعتش درمیاره .یکی مدام ساعت می پرسه !
و... اما هر چقدر امتحان دادن است ممتحن بودن بدتر: امسال اولین سالی است که مراقب امتحانات پایان ترم دانشگاه هستم !اولین سالی که می توانم وسط جلسه راه بروم ،با صدای بلند حرف بزنم تذکر دهم !چای بخورم ،چشم غره برم !سر تکان دهم .لب گاز بگیرم .اخم کنم .روی صندلی کسی بزنم وجای آنهایی را که شیطنت می کنند عوض کنم !خیلی هم جذاب نیست حوصله آدم سرمی رود وهمه زیر لب نفرین ات می کنند وغر می زنندو... یاد روزهای نه چندان دور دانشجویی خودم. یاد روزهای بی تکرار دانش آموزی !
تازه وقتی اعلام می کنند وقت تمام شده :یکی گریه می کند .یکی حرص .یکی التماس می کند .یکی می خواهد خفه ات کند،یکی خندان است یکی چشمک می زند .یکی مریم را صدا می کند ویکی محمد را .یکی برای استاد نامه فدايت شوم مي نویسد.یکی ...
حالا خودتان بخوانید وقتی نمره ها روی برد می رود چه خبر است!!
یکی می گفت که زندگی مثل دیکته می مونه ! هی غلط می نویسی وهی پاک می کنی .هی می نویسی وهی پاک می کنی اما یک دفعه یکی داد می زند برگه ها بالا !وای ولی من که هنوز ننوشتم :استاد توروخدا ...استاد تو روخدا .....

این روزها خبرها مثل خبرهای سال 58 است ؛هرجا ميروي وبا هركه حرف ميزني حرف جنگ است !آمریکا گفته می زند!قراره جنگ بشه !الان که تحریم مان کردند! ميگن حساب بانكي ايراني هاديگه اعتبار نداره! غلط کردند! ایران مگه عراق است که صاحب نداشته باشد! .احمدي نژادكه ميگه شايعه است. جنگ رواني !اما رایس گفته .... آمريكا با كسي شوخي نداره !ميگن ناو تو خليج اومد! نه بابا دروغه !مملكت مارو "حسين حسين "نگه ميداره ......
اما من اعتراف می کنم که از جنگ می ترسم .یکی می گفت شما چرا نگرانید .زنها را که جنگ نمی برند . خیلی زحمت بکشید نخودچی وکشمش حاضر می کنید وروی داروها برچسب می زنید.همکارم زیر لب غر می زند که شماها آن موقع بچه بودید و از جنگ چيزي نمی فهمیدید .ولی من وهم نسلان من با جنگ دنیا آمدم وبا جنگ بزرگ شدیم مگر می شود نفهمیده باشیم!
من تنها 5روز با انقلاب تفاوت سنی دارم .22 بهمن 57 تولد انقلاب است و5 روز بعد تولد من .
داستان بارداری مادر وهمراهی من در روزهای اعتصاب وتظاهرات را بیش از 50 بار شنیده ام .داستان صف های طولانی شیر خشک ونفت کوپنی وملحفه های سفید را بارها برایم تعریف کرده اند .مدارس سه شیفته وقلک های نارنجک شکل دم عید وآش رشته ای که توی مدرسه برای کمک به رزمندگان پخته می شد که یادم هست .
مینا سیاه بوشهری که وسط سال همکلاس ما شده بود را یادم نرفته .صدای آژیر وجیغ بچه ها وزیرزمین مدرسه را که کسی فراموش نکرده . خاموشیهای مداوم وبغل گرم بابا وتسبیح مادر را کسی از خاطر نبرده !نامه هایی را که برای رزمنده ها می نوشتیم ومی دادیم تا توی لباسهای ارسالي قایم کنند.لیلای گل پامچال ،اخبار طولانی تلویزیون. لب گزیدن های مداوم اهالی خانه .تحلیل های طولانی جنگ تومهمانی ها ،صدای مارش نظامی ،تشییع هر روز جوانان همشهری ،هرهفته بهشت فاطمه رفتن وگل بردن وگریه کردن فاطمه خانم را کی یادش نیست ؟من وهم نسلان من !
یکی می گوید1000 تا صلوات نذر کردم جنگ نشود .یکی دیگر فحش می دهد. بکی تحلیل می کند.یکی چیزی مینویسد . آن یکی مسخره می کند .یکی دیگر می گوید بذار زودتر بیاین. یکی زمزمه می کند ای لشگر صاحب زمان ...اما تو نگاه همه هرچي نگاه می کنی ترس است.






