تبليغاتX
نيمه‌ غايب

خوش خبر باش

قاصدک!هان چه خبر آوردی

از كجا، وز كه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، اما

گرد بام و در من

بی‌ثمر می‌گردی.

انتظار خبری نيست مرا

نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری

برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس،

برو آن‌جا كه ترا منتظرند.

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند.

دست بردار ازين در وطن خويش غريب.

قاصد تجربه‌های همه تلخ،

با دل‌ام می‌گويد

كه دروغی تو، دروغ،

كه فريبی تو، فريب.

قاصدك! هان، ولی ... آخر ... ای وای!

راستی آيا رفتی با باد؟

با توام، آی! كجا رفتی؟ آی ...!

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمی، جايی؟

در اجاقی – طمع شعله نمی‌بندم – خردك شرری هست هنوز؟

قاصدك!

ابرهای همه عالم شب و روز

 

پی نوشت 1:علیرغم اینکه تیرماه همیشه آغاز یک شروع خوب است اماتیر امسال من یکی از مزخرف ترین ماه سال های اخیرم بوده است

پی نوشت 2:تصور اینکه جنازه "جعفر کیانی "پنج شنبه در یک قدمی من بوده است ومن نفهمیده ام اعصابم را خرد می کند .گرچه نه من در حال خودم بودم ونه احتمالا برادران محترم همراه میت سنگسار شده اجازه نمی داند کسی جنازه لاغری را که لای  نایلون پوشیده شده بود را ببیند

پی نوشت 3:اگر قبلا فکر می کردم تاریخ تکرار می شود الان یقین دارم که تاریخ در فاصله ای کمتر از 6 سال تکرار  می شود.

پی نوشت 4:امیدوارم که هیچ وقت  قرص های مسکن سهمیه بندی نشود که من زندگیم بدون آنها زود ساقط می شود.

پی نوشت ۴:چند وقت پیش که نوشتم "زنیم دیگر  "حسابی همه شاکی شدند که وای از تو بعیده !!!اما حالا یک گزارش توی حدیث کارکردیم از دیشب شدیم "کنجاله پرست "و....صدجور پیغام وپسغام !آخه آدم چی بگه!؟

پی نوشت ۵:وبلاگ به روز کردن دل ودماغ می خواهد که من یکی فعلا اصلا ندارم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت   توسط نیمه غایب   | 

تقویم روی میز را که ورق می زنی  می بینی که زیر بسیاری از صفحات آن نام کسی یا چیزی نوشته شده است .اصلا بعضی از روزها وآدمها آنقدر رسمی هستند که تقویم ها ثبتشان می کنند .وچون اجازه دارند که توی تقویم ثبت شوند همه یادشان می ماند وبرایشان بی دردسر یادمان می گیرند وصدا وسیما چند ویژه برنامه برایشان می سازند وروابط عمومی ها برایشان پلاکارد می نویسد وجزوء مواد آزمونهای استخدامی ومصاحبه های گزینشی می شونداما بعضی روزها گرچه بزرگ اند اما مهجور ووتنها توی تقویمها ولا به لای صفحات دیگر با غصه ودرد نشسته اند .صفحاتی که شاید همه آدمها هم آنها را به یاد نداشته باشند .اصلا به صلاح است که بعضی روزها فراموش شوند .بخاطر همین نه برایش بزرگداشتی می گیرند ونه پلاکاردی نصب می کنند نه برنامه ای ونه یادمانی .اما آنهایی که آنروزها را به یاد دارند می دانند که چه روزهای بزرگ ودردناکی هستند .روزهایی که بدون اینکه در تقویمها ثبت شوند سینه به سینه ونسل به نسل بزرگ داشته می شوند .راستی که هیجده تیر یکی از همان روزهاست.

 

 

پی نوشت ۱:علیرغم پیگیریها متعدد .انکار .تکذیب وقولهای مساعد مسئولان بلاخره جعفر کیانی یکی از دو متهم تاکستانی پرونده زنای محصنه دریکی از روستاهای تاکستان سنگسار  شد .

پی نوشت ۲:گردش توی دنیای مجازی مرا به این خبر رساند !!!شلاق برای فعالیت مدنی!!

پی نوشت ۳:بلاخره بعد از شش روز از ماجرا سخنگوی قوه قضاییه حکم سنگسار را تایید کرد !

 


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت   توسط نیمه غایب   | 
هم میهن  مرگم را به نظاره بشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت   توسط نیمه غایب  

"شهروند خوب بودن بدست نمی آید مگر با اعتما د کردن "این را یکی از مدیران وقتی برای سنگسارمکرمه زنگ زده بودم میگوید واضافه می کند "سعی کنید به دولت ومسئولین اعتماد کنید ".

ومن فکر می کنم راست می گوید چرا ما نمی توانیم شهروندان خوبی باشیم روسریهایمان را درست سر کنیم وبنزین را سهمیه بندی شده دریافت کنیم وبرای کارت سوخت خودرومان اینقدر جنجال درست نکنیم . پمپ بنزین آتش نزنیم ودر گرفتن بنزین تعجیل نکنیم والبته نق نزنیم .چه اشکالی دارد که نرخ سود بانکها کم شده است وتورم بازار مسکن قرارهم  نیست بشکند .

مگر اشکالی دارد زنانی که عامل نفوذ غرب بوده اند وتز چند همسری را ترویج می دادند چند وقت بروند زندان وآنهایی که موهایشان بیرون است از پرواز فرودگاه جا بمانند وحتی اگر شده کتک بخورند ؟مگر بد است اراذل واوباش جمع شوند تا نوامیس مردم از دست آنها در امان باشند ؟

.چرا ما نمی توانیم اعتماد کنیم تا سر مساله کوچکی بنام عراق با آمریکاییها پای میز مذاکره بنشینیم .مگر بد است که شبکه عنکبوتی وابسته به غرب کشف شود و با  این جاسوسان غرب زده وطن فروش قاطعانه برخورد کنند مگر اشکالی دارد همه دنیا علیه ایران گارد بگیرد تا ما با تمام قدرت اسراییل را از صفحه روز گار محو کنیم .مگر بد است که از حق مسلم خودمان _بنزین _بگذریم وبه دانش صلح آمیز هسته ای دست یابیم .

راستی چه اشکالی دارد که وزیر کشور که تا چند وقت پیش نگران امنیت ملی از سوی فعالین زن بودغیر از برگزاری اتنخاباتی سالم با جسارت ازدواج موقت را هم تبلیغ کند .مگر بد است امنیت به دانشگاها کشیده شود وجنبش دانشجویی در بین احکام تعلیق ومحرومیت گم شود وبر شانه دانشجویان ستاره درخشان کاشته شود .مگر بد است چند وقت در اوین برو بیا زیاد باشد .راستی چه اشکالی داردعصمت زنان  درزیر لوای صیغه حفظ شود وتنوع طلبی مردان ارضاء!

راستی اعتماد کردن اینقدر سخت است که ما نمی توانیم شهروندان خوبی باشیم.


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت   توسط نیمه غایب   | 

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت .خدا دنیای بی زنجیرآفرید .آدم بود که زنجیر را ساخت .شیطان کمکش کرد.دل زنجیر شد. زن زنجیر .دنیا پر از زنجیر شد وآدم همه دیوانه زنجیری !

خدا دنیا رابی زنجیر می خواست نام دنیای بی زنجیر اما" بهشت" است .امتحان آدم همین جا بود .دستهای شیطان از زنجیر پربود .خداگفت :رنجیرهایتان را پاره کنید شاید نام زنجیر شما عشق است .یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد .نامش را مجنون گذاشتند .مجنون اما نه دیوانه بود ونه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت .شیطان آدم را در زنجیر می خواست .لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست .لیلی می دانست خدا چه می خواهد .لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند .لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد .لیلی ماند .زیرا لیلی نام دیگرآزادی است .

 

 

 

 

 

"برگرفته از کتاب :"لیلی نام تمام دختران زمین است


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت   توسط نیمه غایب   | 

۲۷خرداد ۱۳۸۴-

دوراول انتخابات عضو صندوق بودم تنها خانم صندوق برادران یکی از مساجد جنوب شهر .آنقدر معین معین کردم تا رای بازرس فرماندار وهمه اعضای صندوق را –البته غیر بچه های شورای نگهبان – برای دکتر معین گرفتم اما نیمه های شب آرا ی صندوق حکایت دیگری داشت ما با تفاوت بسیاری پس از احمدی نزاد .کروبی هاشمی وقالیباف رای آوردیم .خودم را دلخوش کردم به این که اینجا پایین شهر است وآرای شمال شهر چیز دیگری است اما نبود .

۳تیر ۱۳۸۴-

دوردوم انتخابات بازرس ویزه دو صندوق الوند بودم .نمی دانم نقشه کی بود اما قرار شد چادر سر کنیم تا با بچه های احمدی نزاد یکی شویم . بعداز ظهرحسین زنگ زد "تروخدا رای بده ما همه رای دادیم ".دل دل می زدم ولی بلاخره خودم را راضی کردم وبا اکراه تمام به هاشمی رای دادم .رییس هیات بازرسی که آمد نتوانستم حرفهایم رانزنم .بردمش توی کلاس با اشکی که توی چشمهایم بود وجرات نداشت سرازیر شود گفتم :آقای فاضل ما باختیم و........انگار تازه یادش افتاده بود بازرسان فرماندار خودی هستند. دستور همکاری همه جانبه را صادر کرد اما افسوس که دیگر فرصتی نبود .گوشی ام از شارز در نمی آمد از تمام شهر خبر داشتم .نمی دانم گرمای هوا مضطربم کرده بود یا چادر روی سرم که بازور نگهش داشته بودم .پلیس محافظ صندوق می خواست با من بیشتر آشنا شود !ومن دلم می خواست صندوق به هردلیلی باطل شود  .ساعت 3 نیمه شب توی بخشداری ولو شدیم .خبر از سراسر کشور می رسید ما به طرز عجیبی انتخابات را باخته بودیم .

پی نوشت۱:این یک روایت کل داستان نیست .من با سانسور نوشتم !!!!


+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت   توسط نیمه غایب   |