۱-فاطمه که زنگ زد توی سلام واحوال پرسی اول شناختمش.رتبه ۵۰کنکور سراسری پذیرفته شده رشته روانشناسی دانشگاه تهران این روز ها تنها بچه داری می کند وگهگاهی خیاطی .خودم را شبیه مشاور مدارس از تنگ وتا نینداختم وگفتم :عوضش از درست برای تربیت پسرت استفاده می کنی این که بد نیست .انقدر بدوتلخ خندید که صدایش هنوز از فاصله شاهرود تا اینجا توی گوشم هست .برو بابا درس به هیچ درد من نخورد .سید رضا موافق کار کردن من نیست.۴سال الکی عمرم را توی تهران وخوابگاه هدر کردم .می دانی هوش به دو دسته تقسیم می شود :هوش حقیقی وهوش هیجانی من! تنها هوش هیجانی مقطع دبیرستان را داشتم واحتمالا الان هم تمام شده .
۲-بچه اصفهان بود اما آنقدر سبزه که روی هرچه بوشهری وبندرعباسی بود را کم کرده بود .دختر بانمکی که وقتی می خندید گونه هایش چال می افتاد .شاگرد اول گروه تکنولوزی آموزشی دانشگاه این روز ها ساکن اراک است وچون همسرش عسلویه کار می کند او بسیاری از وقت ها تنها ست.
می گویم :باشو بیا اینجا ..... آخه ... مهدی خوشش نمی یآد .تو بیا اینجا واست یک آش رشته درست می کنم ….. مثل اونوقتها .
۳- مثل تمام بچه های جنوب خوش مشرب بود وخوش رقص علوم اجتماعی می خواند پزوهشگری .بماند که پدرمان را در می آورد با آن درس خواندن وتحقیق انجام دادنش .بماند که از ما جوجه ترم اولی ها چقدرکار می کشید.سال آخر که عاشق شد من بدبختم خواب نداشتم ساعت ۲نصفه شب می آمد تخت طبقه بالا تا برایش فال بگیرم ومن هم خواب آلوده هرچی دستم می رسید فال می گرفتم حافظ که سربالا جواب می داد حمید مصدق .مهدی سهیلی وشهریار واخوان ….همه را امتحان می کردم.هرجور دلش می خواست تفسیر می کردم تا رضایت بدهد من بخوابم .چند وقت پیش شنیدم که یک پسر دارد .همسرش با تحصیلات ابتدایی روی لنج کار می کندزهرا احتمالا مدل درس خواندنش بچه داری می کند وهمه را دغ مرگ …او هم علوم اجتماعی به دردش نخورده است .
این روزها ثبت نام ورودیهای دانشگاه است همه با ذوق وشوق برای ثبت نام می آیند .حتی بعضی ها از مسافت های بسیار دور .اما دلم می خواست یکی چند سال بعد سراغشان می گرفت و می پرسد از آن همه انگیزه هنوزچیزی برایشان مانده است ویا…..

نمي دانم چرا اين روز ها غريبه ها آشنا شده اند وآشناها غريبه؟
نمي دانم چرا دوستان نا رفيقي مي کنند ونا رفيقان مدعي دوستي اند ؟
نمي دانم اين روزها دل ما کوچک شده يا دلتنگي ها برزگ ؟
نمي دانم اين روزها ميزها بزرگ شده اند يا آدمها کوچک ؟
نمي دانم سقف آسمان کوتاه شده يا قد ما بلند ؟
نمي دانم ما کور شده ايم يا ستاره ها بي فروغ اند ؟
نمي دانم ما عاشق نيستيم يا شعرها ديگرعاشقانه نيست ؟
نمي دانم ما بو را نمي فهميم يا گلها بي بو شده اند ؟
نمي دانم قاصدک ها تنبل شده اند يا آرزوهاي ما سنگين شده ؟
نمي دانم اين روز دردها زياد است يا مسکن ها بي اثر ؟
نمي خواهم
نمي فهمم
نمي دانم
نمي دانم چرا فعل هايم اين روزها همه منفي است ؟

از رانت آشنا بودن استفاده مي کنم وبدون اينکه درزير فشار هاي جمعيت له شوم کليد کمد مي گيرم ويک جفت دمپايي پاره با زور جفت مي کنم وخودم رابا کمک معصوم خانم تو مي کشم .هنوز ژست شيرجه نگرفته ام که ناجي سوت مي زند وبا دست نشان مي دهد که بنشينم .دور اول ودوم خودم را بي درد سر به آن طرف مي رسانم .چشمهايم که طي يک عادت قديمي توي آب باز مي ماند تار مي بيند وحس خفگي از بوي تند کلر توي گلويم مي پيچد .روي آب که مي خوابم سعي مي کنم تمام دلمشغولي ها ودلتنگي هاي اين روز هاي سگي را توي آب رها کنم .با نرمي دست وپا مي زنم .بادي موذي وسرد روي پوست خيسم مي زند ونوري تند تر از مهتابي هاي سقف برچشم هايم .با کنجکاوي که برمي گردم مي بينم دو – سه سانتي از پنجره يخي باز مانده وپرده هاي ضخيم آبي معلوم نيست از کي کنار رفته وکه خورشيد مي تواند یواشکی وپنهانی شناي همجنسان خودش را ببيند .
نا جي ها همه با هم سوت مي زنند صداي سوت توي استخر مي پيچد وپشتش صداي فرياد :"وقت تمام شد بيرون بيرون "بدن خسته ام رابازوراز لبه استخربالا مي کشم.لابه لاي جمعيت دنبال پيدا کردن دوش ورختکن خالي مي گردم .صداي متصدي استخر مي آيد :خانما زود باشيد الان آقايان مي آيند ... توي حلقه دختران نوجوان يکي با صداي کش دار مي گويد :"خب بيان مگه چي ميشه؟!" خنده هاي خيس دختران با چشم غره چند خانم ميانسال قطع مي شود .صداي تيز معصوم خانم مي پيچد :"خانم مگه حمام؟ ليف نزن! زود باش."
صداي جيغ زن جواني همه را برمي گرداند اشک توي صورت خيسش بند نمي ايد :خانم حلقه ام را دزديدند .بيچاره شدم .... تقريبا همه به کمکش مي آيند :درست نگاه کن ...وسايلت را ببين ...حواست جمع کن ... . هنوز حلقه پيدا نشده که قشقرق ديگري بپا مي شود زن مسن با عز والتماس مي گويد :"به خدا دوربين نداره .مال دخترمه قرار شد به من زنگ بزنند بيان دنبالم من بلد نيستم کار کنم."يکي دو نفر محاصره اش مي کنند وبه اتاق مديريت مي برند .
بلاخره موفق مي شوم لباسهايم را توي تن خيسم جا دهم .صداي معصوم خانم به جيغ تبديل شده با ضرباهنگي که با کليد روي در فلزگرفته " زود باش خانم الان مردا مي يان تو ".به اتاق مديريت مي روم تا موبايلم را بگيرم .التماس ووساطت کار ساز نمي شود وخانم مسن با نامه به اداره اماکن معرفي مي شود .
وقتي از سردر بزرگ بيرون مي آيم خورشيد روي چشمهايم خون افتاده ام مي زند اشک با سوزشي دردناک توي صورتم مي دود .به خورشيد که نگاه مي کنم خنده ام مي گيرد :اصلا کي گفته تو زني؟ ترا که استخر راه نمي دهند خورشيد خانم !
پی نوشت :نمی خواستم این کارو بکنم اما چون این متن منتقد زیاد داشت ناچار شدم به این مطلب خودم اشاره کنم البته همان چند خط اول مد نظر است .

در اين سراي بيكسي كسي به در نميزند
به دشت پُر ملال ما پرنده پر نميزند
يكي ز شبگرفتگان چراغ بر نميكند
كسي به كوچهسار شب درِ سحر نميزند
نشستهام در انتظار اين غبار بيسوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند
گذرگهي است پُر ستم كه اندر او به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند
دل خراب من دگر خرابتر نميشود
كه خنجر غمت از اين خرابتر نميزند
چه چشم پاسخ است از اين دريچههاي بستهات؟
برو، كه هيچ كس ندا به گوش كر نميزند
نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست
اگر نه بر درختِ تر كسي تبر نميزند





