
غیر از انتخابات که فضای وبلاگستان را رها نمی کند دیدم دوستی نوشته بود ماهی قرمز نخرید کلی هم دلیل آورده بود.خب ما سالهاست ماهی قرمز نمی خریم اما نه بخاطر محیط زیست وماهی قرمز کوچک که اسر تنگ بلور می شودمگر ماهی قرمز حتما باید توی تنگ باشد تا بمیرد ؟
ماهی های قرمز خانه تشکلها همین چند ماه پیش توی حوض خانه توی سرما وزیر یخ ضخیمی که روی آن بسته شده بود مردند اما نمی دانم چرا آن موقع کسی به فکر محیط زیست نیفتاد؟
چند سال پیش دم عید که می شد روبروی مغازه پدرم ماهی قرمز می فروختند، چند ساعت بعد عید قیمت ماهی ها به ۲۰تومان یا کمتر می رسید صاحب ماهی فروشی ماهی را رها می کرد توی جوی خیابان .بابا همیشه بعد عید ۳۰تا ۴۰ تا ماهی می خرید وما با شوق دونه دونه رهایشان می کردیم توی حوض وسط حیاط .چند سال است که دیگر پدر نیست حوض خانه را هم خراب کردیم حتی فلکه روبروی خانه مان را هم خراب کرده اند .
دیگر جلوی ماهی فروشها نمی ایستم با هیجان ماهی زرنگ ها را دنبال نمی کنم وبا انگشت به ماهی فروش نشان نمی دهم دیگر .........
پی نوشت :این یادداشت را گذاشتم جهت اطلاع آنان که نگران حالم بودند وگرنه با همه دلبستگی هایم به این خانه توانایی حذف کل وبلاگم را دارم .


1-هنوز منتظر شيريني حکم جديدش بوديم که بلاخره بعد از چند ماه تاخير وبخاطر شيطنت هاي پشت پرده برايش زده بودند .دومين حکم معاونت بود که در يک مجموعه نسبتا زنانه به زنان مي رسيد !!!!
2-کار يک طرف وکارشکني ها يک طرف ديگر ،براي خيلي ها سخت بود که به او پاسخ دهند شايد هم حق دارند هرچه باشد آنها مردند معاون جديد يک زن .
3-چند سال از ازدواجش گذشته بود بايد فرزندي مي داشت به قول مادر :ديگه وقتش بود.خودشان هيچي جواب مادر ومادر شوهر ...... را کي مي خواست بدهد ؟اصلا بلاخره که چي ؟
4-جواب سونوگرافي ونظر کمسيون پزشکي را که باهم جلوي صورتم مي گيرد برق شادي توي اندوه خداحافظي گم مي شود. اشک شوق مادر شدن است يا اشک خداحافظي؟ نمي دانم
۵-یکی از همکاران مرد فاتحانه مي گويد: آقاي مديرکل گفته بخاطر مشکلات عدیده زنان براي اين واحد تنها نيروي مرد جذب مي کند .
بي تفاوت شانه بالا مي اندازم :لابد راست ميگويد ديگر

... مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند
مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال می کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می آمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ای نعل های خوشبختی
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردنک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه می آراید
تمام روز ‚ تمام روز
رها شده ‚ رها شده چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمنک ترین صخره پیش می رفتم
به سوی ژرف ترین غارهای دریایی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت
نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی






