تبليغاتX
نيمه‌ غايب

هیچ خوشم نمی آید حرف هایم را لای زرورق های رنگین بپیچم و آخرسر هم یک روبان قرمز پاپیون کنم سرش! خوشم نمی آید از کاهش همبستگی اجتماعی، بی تفاوتی به مثابه یک واکنش اجتماعی، فقدان بنیه مالی ودغدغه های معاش، فقدان امنیت لازم و فشارهای حکومت، سکوت یاس آور نخبگان وفاصله عمیق بین روشنفکران وتوده مردم بنویسم که قطعا صاحب نظران دعوت شده به این کافه وبلاگ خواهند نوشت .

شاید این دعوت تنها بهانه ای باشد برای اینکه از تجربیات عینی و آن چه که بر ما رفته است بنویسم و یاد آور شوم:همدلی واعتماد دو عاملاساسی برای مشارکت به شمار می آیند .در فضای توام با اعتماد و همدلی و البته مشارکت اجتماعی  است که شهروندانی خلاق، پویا وفعال متولد می شوند و رشد می یابند و از جمع همین شهروندان خلاق و فعال جامعه پویا شکل می گیرد وبه ناگزیردیگران نیز از این جامعه تاثیرمی پذیرند .اما این دو عامل در من و یا حداقل چند حلقه از دوستان نزدیک به من این روزها  خواسته و ناخواسته مخدوش شده است .

داستان از آنجایی آغاز می شود که بی اعتنا به تمامی نقاط اشتراکی که با هم داشتیم بر طبل حداقل ها کوبیدیم و اختلاف ها را،نه عقیدتی و فکری که شخصی و بچه گانه،چون پیراهن عثمان بر دار کردیم به گونه ای  که خودمان هم باورمان شد تاب تحمل یکدیگر را نداریم وامکان این که همه با هم باشیم نیست. آن چنان داستان را بسط دادیم که دوستی های دیرینه مان هم تحت شعاع آتش این اختلاف ها سوخت بی آنکه حسش کنیم .

می گویند ما ملت قهرمان پروری هستیم، راست می گویند در دل تاریخمان آرش کمانگیر راداریم ورستم دستان را، بعد دهقان فداکار را در کتاب های درسی مان می شناسیم و پوریای ولی را در قصه های مدرسه ،حتی  پترس هلندی هم برای ما یک قهرمان کم سن و سال است. داستان ها واسطوره ها که تمام شدند خودمان هم برای خودمان قهرمان می سازیم و بر مدار قهرمان خود ساخته می چرخیم ورابطه مان می شود مراد ومرید. اما او تا آنجایی قهرمان است که منافع ما را تامین می کند وحرف هایمان را تایید وگرچنان نشد قهرمان قابل شکستن است وتیز ترین نقد ها بر او روا.چرا که او مخلوق است و ما در مقام خالق.به طرفه العینی از عرش به فرشش می آوریم و....

واقعیت این است که ما نقادهای خوبی هستیم اما نقد پذیر نیستیم. نقد می کنیم تند وبی رحم، همه کس وهمه چیز را، بی آنکه حتی اجازه دفاع  را به طرف مقابل بدهیم، اما تاب تحمل کوچکترین نقد ها را به خودمان وکارنامه مان نداریم. آسمان را به ریسمان می بافیم که لله وبلالله که این گونه نیست و ناعادلانه تفسیر پشت تفسیرمی گذاریم تا حرف خود را بزنیم و هر گاه کسی زبان به نقد ما گشود نقاد را متهم می  کنیم به غرض ورزی وکینه وخودمان مترصد انتقام می نشینیم تا که او پایش بلغزد وما سر مست از این لغزش، اشتباهش را به بدترین شکل به او پیشکش کنیم.

تنگ بلور اعتماد ما آنجایی تلنگر خورد که حرف های خصوصی ودر دلهای دوستانه مان در جدی ترین محافل رسمی پخش شد وما ناباورانه به جرم یک درد دل ساده محاکمه ومحکوم شدیم.بی آن که فرصتی بدهند تا توضیح بدهیم آن چه که گفتیم بر مدار اعتماد بود و یک گفته شخصی،نه نگاه سیاستمدارانه.اما چه می شود کرد وقتی که تو باید همه جا خط کش بگذاری و با این ابزار دست بشر همه چیز و همه کس را از هم جدا کنی. سایه سنگین سیاست از نوع بدش همه ما را از هم دور کرده است و فرصت آن که با هم کار کنیم را از ما ستانده. چه یکی اصلاح طلب تندرو است و دیگری کند رو. یکی چشم طمع به قدرت دارد و دومی عقده حقارت. یکی سایه سنگین می خواهد بالای سرش اما کتمان می کند و دیگری آویزان به نخ صاحبان قدرت.

 گزافه نیست اگر بنویسم بسیاری از ما تجربه کار جمعی نداریم و کسی این را به ما نیاموخته است. آنچه که امروز در بسیاری از ما زنده است روح استبداد است و البته میراث پدری، بی آنکه فرصتی داشته باشیم برای تجربه کردن دور میز نشستن ها وفرصت نوشتن املایی و از آن بدتر اجازه اصلاح دیکته نوشته شده را .روح استبداد در ما چنان زنده است که حاضریم دمکراسی نوخواسته را در درون خود سلاخی کنیم وبه مدرن ترین شکل به دیگران تحویل دهیم آن گونه که حتی خودمان هم نفهمیم که چه کرده ایم وچه می کنیم !

گاهی فکر می کنم روحیه مشارکت جویی در ما آنجا خش برداشت که که خودمان هم هنوز به درستی درک نکرده ایم بنیان فکری ما چیست وآبشخور ذهنی مان از کجا تامین می شود؟هنوز بسیاری از ما نمی دانیم اصلاح طلبیم یا حافظ وضع موجود.نمی دانیم طرفدار خصوصی سازی هستیم یا اقتصاد دولتی که که با حقوق بخور و نمیر ما را به فردا ها امیدوار می کند که زنده ایم.نمی دانیم دموکراسی می خواهیم یا یک شاهزاده مستبد صالح و یا قهرمانی دیگر با لباسی دیگر.هنور در جستجوی خود هستیم و هر بار که یک اندیشه متاعی پر طرفدار می شود در بازار ما هم در شمار مشتریانش تا نوبت به بعدی برسد.

اعتماد و مشارکت جویی ما آنجایی به در بسته و مدار تکرار خورد که حتی برای خودمان هم هدف تعیین نکردیم، نه هدف شخصی نه هدف جمعی، نه کوتاه مدت ونه بلند مدت. ما بیش از آنکه بر شانه های بنیان های فکری مان بایستیم وعمل کنیم چون بسیاری از اسلاف خود" رفاقتی" کار کردیم.هم فعال سیاسی بودیم هم فعال اجتماعی ، هم روزنامه نگار بودیم وهم فعال زنان، ما بیشتر از آنکه هدفمند باشیم وانگیزه داشتیم وپتانسیل، از باهم بودن وکنار هم بودن لذت می بردیم .

اما من این روزها شک دارم که برای شهروند سرخورده، بی انگیزه، نگران معاش بی هدف وتنها، انگیزه ای مانده باشد تا بخواهد سقفی بشکافد وطرحی نو در اندازد.

 

 


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت   توسط نیمه غایب   | 
 به چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی ؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود.

تو از هزاره های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای تست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای تست
چه تازیانه ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند .

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بسفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه ی شکسته ایست
که سرو هم درو شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت .

زمان بی کرانه را
تو با شمار عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست .
زنده باش

 ه. الف . سایه


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت   توسط نیمه غایب   |