تبليغاتX
نيمه‌ غايب

بهار می توانست زیباترین فصل زندگیم باشد اما نیست .سال 80 میتوانست قشنگ ترین سال زندگیم باشد آن هنگام که کلاه فارغ التحصیلی برسر می کنم .روی سکو می روم وبا همه عکس یادگاری می گیرم اما 29 فروردین سالروز عروج مردی است که بدون اینکه بفهمم تنها مرد زندگیم بوده است مردی که برای با او بودن نیازی به بهانه  وبرای دوست داشتنش احتیاج به اعتراف نداشتم .مردی که بودنش برایم یک افتخار بود ونبودش یک کمبود .مردی که بودنش را نفهمیدم تا نبودش بزرگترین ضایعه زندگیم باشد .مردی که تمام خاطرات کودکی ام نوجوانی ام .اوایل جوانی ام با او شکل گرفت مردی که می توانستم سالهای سال به او تکیه کنم. بغلش کنم .ناز کنم. بچه شوم واو تکیه گاه شود ناز بکشد وتمام حرفهایم را بشنود وبچگی هایم را بی منت تحمل کند .اما افسوس که قلبش آن همه درد ونا مهربانی را تحمل نکرد وخیلی زودتر از تصور ما دیگر برایمان نتپید مردی که نماند تا به بار نشستن دخترکان کوچکش را ببیند وتا ما هنوز در پس سالها وفصل ها در حسرت روزهای از دست داده بغض بخوریم واز یکدیگر اشک می بپوشانیم .بسیاری از شبها به انتظار دیدن یک تصویر مات از او می خوابیم وبا حسرت دیدن رویایش بیدار می شویم .اما دریغ ودریغ که قلب باز ایستاده را هرگز توان تپش دوباره نیست وتنها مسافر زندگیم سفرش طولانی است وراهش بی بازگشت.  

           


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت   توسط مهديه‌ قافله‌باشي  |