:
وبلاگ نوشتن هم درد سرهای خودش رادارد اول که باید مواظب باشی نوشته ات به هیچ عنوان به هیچ کس برنخورد بعد در شب یلدا باید به گناهان گذشته اعتراف کنی خودت دستی دستی پرونده اعمالت را رو کنی بعد باید یکی یکی آرزوهایت رابشماری ودر حسرت آرزو ماندن خیلی از آنها افسوس بخوری .گرچه آیدا مرا دعوت کرده بور به آرزو نویسی ولی من اصلا قصد نداشتم بنویسم.حمید دوباره دعوتم می کند اما دعوت اوهم دلیل خوبی برای نوشتن نیست تا اینکه یک جمعه طولانی وکسل کننده وباران تند بهاری وخانه نشینی بهانه می شود تا آرزوهایم را بنویسم .هرچه فکر می کنم می بینم خیلی وقت است که دیگر آرزویی برایم نمانده است وتمام آرزوهایم را یا در کودکی جا گذاشته ام ویاسالهاست که باد آنها را با خودش برده است .سالهاست که با آرزوی شنیدن خبری خوش بیدار می شوم وشب با شنیدن چند خبر بد می خوابم
اما بزگترین آرزویم این بود که آدم خیلی مهمی شوم تا موقع تشییع جنازه ام کلی آدم بیاید ویک تاریخ بفهمد که من نیستم ولی مثل اینکه دیگر فرصتی ندارم .تنها یکی دوسال تا 30 سالگی فاصله دارم وکم کم موهای سفیدم درست روی شقیقه هایم خودش را به انبوه موهای سیاه تحمیل می کنند .از صمیم فلب آرزو می کنم خانواده کوچک من هرگز دیگر از این کوچکتر نشود وبهار فصل ماندگار خانوادگی ام باشد .این روز ها عجیب دلم می خواهد دلم می خواست می توانستم فکرم را متمرکز کنم وبشینم درس بخوانم وارشد قبول شوم .
آرزو داشتم باران بهاری بتواند زنگار زرد وکدر کدورت هارا پاک کند وسد بزرگ سوءتفاهمات از زندگی ما برای همیشه کم شود اما انگار هرچه می گذرد شکاف ها عمیق تر می شود وکینه ها کهنه تر ودوستیها بی رنگ تر وسوءتفاهم ها بیشتر شاید این هم از خاصیت بزرگ شدن ماست .
بهرحال آدمیزاد زنده است به همین آرزوها یکی می گفت آرزوهای امروزت را بنویس تا یادت نرود خدا یادش نمی رود اما تو یادت می رود آنچه که امرروز داری آرزوی دیروزت بوده است ..بهر حال من هم به رسم آرزو نوشتن دعوت می کنم از : شیما تقیان پور وامیر لشگری و علیرضا خدابخش ومجید رستمی مهدی غمگین و همه کسانی که هنوز آرزوهایشان را زنگار نگرفته است .







